عاشقی با چاشنی انتظار

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

  • ۱
  • ۰

مگر میشود 1460 روز از یک اتفاق بگذرد و تک تک رویداد ها با جزعیات دقیق و شفاف در ذهن آدم حک شود؟!

آمدنت مثل ریختن زعفران در استکان شیشه ای ظریف منقش بود که ذره ذره حل میشود و رنگ میبازد به دل!و عطر و رنگ به ارمغان می آورد!

1460 روز پیش بود که دلهره شدی بودی و رسوخ کرده بودی ب وجودم!

اما حالا...

مایه سربلندی ام هستی هرجاکه حرف از عشق و دوست داشتن است.

لبخند روی لبانم هستی هرجاکه عاشقی از معشوقش صحبت میکند و مرا یاد تو میندازد و قنج میرود دلم!

اشک در چشمانم هستی وقتی سخن از فراق و دوری ست.

تو نور درون قلب منی!

روشنگر روزمره های یک دختر 18ساله ی چندسال پیش!

چراغ پرفروغ فکرم!باخریدن کتاب و دادن فیلم هایی ک بیشترین نقش را داشتند در منی که امروز هستم!

کپسول انرژی شب های تاریک و دلگیر خوابگاه!که از همان اول بادیدن ناما در صفحه گوشی،هرچه دستم بود پرتاب میشد گوشه ای و بدو بدو میرفتم جایی خلوا تل فراز و نشیب صدایت را باطمانینه مزه مزه کنم!



دستم را گرفتی و بردی جاهایی که تا آن روز ندیده بودم.یادم دادی علاقه ام رابیان کنم!

اعتماد درون چشم هایا مدام برایم یاداوری میکردند"به من تکیه کن...منم آن کسی که همیشه پشتت هستم!منم آن مردی که هیچوقت دیگر نظیرش رانخواهی دید!منم آن یاری که قلبت را به مانند شی ای باارزش در دنج ترین و امن ترین جای وجودم نگه میدارم.

همانی که برایت لانه میشوم!توفقط گنجشکک من بمان!"

و گذشت و گذشت تارسید به امروز که 6ماه و 29روز از عقدمان میگذرد!

و همسر خطابم میکنی!

من و تو دو تکه پازلی هستیم ک خدا از روی همدیگر و برای همدیگرساخت،تا جاهای خالی وجود هم را پرکنیم.

تاوقتی یکی آتش شد آن دیگری آب باشد و آرام کننده

و وقتی یکی شب شد دیگری روز باشد و تابنده

عزیزکم؛امروز فقط برای این است که حواسمان باشد دست در دست هم تاکجاها آمدیم و خستگی هایمان راهمیشه باهم در کردیم و از تک و تا نیفتادیم!

و این زندگی برای ما قرار است شیرین تر از این حرف ها باشد در جوار نفس های هم،رفیق!


  • bano0sh
  • ۱
  • ۰

گاهی انقد غرق در دنیای بیهوده اطرافت میشی که یادت میره بعضی چیزا خوشبختیای ریز ریزه!

مثلا همین که هم اتاقی ساده روستایی ت بگه چه لاک خوشگلی!

بگم مرسی !همسرم زده برام^_^

و اون از ذوق یه جیغ کوتاه بزنه و بگه وااااااااااای چه رمانتیک!

و تو تازه قدرِ این لاک های ارغوانی که یک هفته س رو ناخنای پاهاته رو بدونی!!

همین کارِ کوچولو که قدیما مهروقت همو میدیدیم دزدکی انجامش میدادیم و روزشماری میکردیم برا موقعی که بشه باخیال راحت بشینیم یه گوشه و توحالِ خودمون لاک بزنی برام!

امیدوارم هیچ وقت هیچ وقت زندگی روزمره رو عادی نشه برامون!مزه هر کاری هرچند کوچیک رو زیر زبونمون, تهِ دلمون حس کنیم!

  • bano0sh
  • ۱
  • ۰

همقد افرا

سبزترینم؛

میشود در یکی از همین روزها دستم را بگیری و ببری ام

درختی بکاریم تا سالیان بعد

دست طفلانمان را بگیریم و بگوییم این درخت همقد عشق پدر مادرتان است!

میشود؟!میشود؟!

  • bano0sh
  • ۱
  • ۰

چهارشنبه ها که میای, یه پرده حریر بیرنگ میشینه دورِ قلبم

که عطر هرچی خوبه رو میده

اما جمعه ها

امان از جمعه ها...


  • bano0sh